دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
اینچنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و درخشندگی است
مرد حیرت شد و گفت:
حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است
همه گفتند: مبارک باشد
دخترک گفت: دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهای که به امید وفای شوهر
به هدر رفت، هدر
زن پریشان شد و نالید که ای وای
وای این حلقه که در چهره ی او
بازهم تابش درخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است
نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای،زخمه ای تا پر کشم آواز خویش
بر لبانم قفل خاموشی زدم،با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه ی دست جفاست،با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم قفس،پر کن این پیمانه را ازخون او
مست مستم کن چنان از کز شور می باز گویم قصه ی افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی زمن،رنگ چشمش که مرا پابند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید این دل دیوانه را در بند کرد
از لبانش کی نشان دارم به جان ،جز شرار بوسه های دلنشین
من چه می دانم سر انگشتش چه کرد،در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشگفتگی ،زان سبب افتاده در موی من
آتشی شد بر دل وجانم گرفت رهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دسته من دامان صبر،چون ز پا افتادم آسمان گرفت
گم شدم در پهنه ی صحرای عشق در شبی چون چهره ی بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت،بر سرم بارید باران گناه
مستیم از سر پرید ،ای همنفس بار دیگر پر کن این پیمانه را
خون بده،خون دل آن خود پرست
تا به پایان ارم این افسانه را
یک روز بلند آفتابی ذر آبی بیکران دریا
امواج تورا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم که تو را در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گویی که تورا به خواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند به باغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه می سوخت
ما تشنه ی خون شور بودیم
در زورق آبهای لرزان
بازیچه ی عطر و نور بودیم
می زد،میزد درون دریا
از دلهره ی فرو کشیدن
امواج ، امواج نا شکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریانهای بی سرانجام
لبهایت با سلام بوسه ویران گشتند
یک لحظه تمام آسمان را در هاله ای از بلور دیدم
خود را و تو را و زندگانی را
در دایره های نور دیدم
گویی که نسیم داغ دوزخ
پیچیده میان گیسوانم
چون قطره ای از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دور دسته دریا
امواج به سوی ما خیزیدند
بی آنکه مرا به خویش آرند
آرام تورا فرو کشیدند
پنداشتم آن زمان که عطری
باز از گل خوابها تراوید
یاد دست خیال من تنت را
از مرمر آبها تراشید
پنداشتم آن زمان که رازیست
در زاری و های های ذریا
شاید که مرا به خویش می خواند
در غربت خود خدای دریا...
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم ....
((فروغ فرخ زاد))
به زمین می زنی و می شکنی
عاقب شیشیه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
دیدمت، وای چه دیداری وای
این چه دیدار دل آزاری بود؟
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سرو کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی،نه لب پرنوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
این چه عشقی است که در دل دارم؟
من از این عشق چه حاصل دارم؟
می گریزی زمن و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
باز لبهای اتش کرده ی من
عشق سوزان تورا می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق تورا می گوید؟
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سر انجام مرا
بکشد تا به سرا پرده ی خاک
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد به سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
سینه ای تا که بر آن سر نهم
دامنی تا که بر آن ریزم اشک
آه،ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو بر قلبت رشک
به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه ی امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی آتش جاویدی را
((فروغ فرخ زاد))
آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک وفغان خواهد
به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه ی آزارش
شب در اعماق سیاهی ها
مه چو در هاله ی راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمگشته باز آید
سایه ای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمگشته را جوید
زین همه کوششهای بی حاصل
عقل سر گشته به من گوید:
زن بدبخته دل افسرده
ببر از یاد دمی اورا
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد؟
بس کن ناله زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که می گوید
کی بزمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
می روم تا که عصیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوس ران را
شمع ای شمع چه می خندی؟
به شب تیره ی خاموشم؟
به خدا مردم از این حسرت که چرا نیست در آغوشم...!!!
((فروغ فرخ زاده))
به لبهایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای نا گفته دارم
ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم
بیا ای مرد، ای موجود خود خواه
بیا بگشای درهای قفس را
اگر عمری به زندانم کشیدی
رها کن دیگرم این یک نفس را
من آن مرغم، آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه ی پرواز دارد
سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
به حسرت ها سر آمد روزگارم
به لبهایم مزن قفل خموشی
که من باید بگویم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنین آتشین آواز خود را
بیا بگشای تا پر گشایم
به سوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
لبم با بوسه ی شیرینش از تو
تنم با بوی عطر آگنینش از تو
نگاهم با شررهای نهانش
دلم با ناله ی خونینش از تو
ولی ای مرد!ای موجود خودخواه
مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
بر آن شوریده حالان هیچ دانی
فضای این قفس تنگ است، تنگ است
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور آب کوثر از تو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم؟
که در قلبم بهشتی جاودانی است
شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی من مست هوس ها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادنم از یک بوسه لرزید
به دور افکن حدیث نام ،ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد آن پروردگاری
که شاعر را،دلی دیوانه داده
بیا بگشای تا پر گشایم
به سوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
((فروغ فرخ زاد))
باز هم قلبی به پایم افتاد، باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد ،عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه ی لبهای من ،تشنه ی سیراب شد،سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من،رهروی در خواب شد ،در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز،خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود ، بگذرد از جان و مال و ابرو
او شراب بوسه می خواهد ز من ،من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من ، طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او ،تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم،مست نازم کن که من دیوانه ام
من به او می گویم ای نا آشنا ، بگذر از من،من تو را بیگانه ام
آه از این دل آه از این جام امید ،عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دسته هر بیگانه ای ،ای دریغا کس به آوازش نخواند
((فروغ فرخ زاد))
چند روزی است که دل فرصت دیدار نیافت
عشق از جانب من بال زد یار نیافت...
گفت : جایی که میری ، مردمی داره که تو رو می شکننت .
نکنه غصه بخوری ، من همه جا باهاتم .
تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق گذاشتم که گذشت کنی
قلب میذارم که کسانی رو که دوست داری جا بدی
اشک می ذارم که همراهیت کنه
و مرگ که بدونی برمیگردی پیش خودم
